عشق خیالی

پسرک تنها


تنهای تنها در تاریکی شب ها می رفتم .

دست های من از فانوس خالی شده بود .

همه ی اندیشه هایم به ناکجا رفته بود .

انگشتان من خوشه های خشم را می فشرد .

ثانیه های من از انعکاس بی کسی ام لبریز می شد .

تنهای تنها بودم...

در تاریکی شب...

باور می کنی ؟...تنها...........

من از بیراهه غربت سفر کرده بودم .

شب انتظار تنهایی مرا می کشید .

ماه منتظر بود تا من تب دار گردم .

دریا منتظر بود تا فانوس من راه را برای قایقران سرگشته روشن کند .

من آغاز یک تنهایی بودم .

اما ناگهان ،....

تو آمدی .....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 14:36  توسط reza  | 

خدایا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

پرچم کمک داور سرنوشت مدتهاست به علامت در آفساید ماندن شادیهایم بالاست.

نتیجه سرنوشت من وزمستان با هم به تساوی کشیده شد،در حقیقت بازی به نفع تو تمام شد.

تقدیر،قانون گل نهایی را منحل کرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازه سکوت مرا بشکنی.

سرنوشت حتی ثانیه ای وقت اضافی برای بازپس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نکرد.

قلب من بیشترین گل را از تو خورد،تو دروازه قلبم را با مهارتی عجیب گشودی و ترجیح دادی دروازه

 سکوتم همچنان بسته بماند.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

شنیدم که تکل از پشت کارت قرمز دارد،نمی دانم آن زمانی که سرنوشت به تنها بخش باقی مانده از

 آرزوهای من پشت پا زد،داورها کجا بودند؟

هیچ کس حتی کارت زرد نشانش نداد،چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی بیند؟سکوت تو خطای

 مسلمی است که پنالتی دارد.

غمت آرزوهایم را درو کرد.

مدتهاست که تو دفاع آخر یا همان عقل مرا به شدت مصدوم کرده ای.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

یاد تو دایم با ضربه های آزاد،درست کنار دروازه های قلبم آتش به جانم می زند.

قضیه یک کرنر ساده نیست،

تو از همه طرف به من گل زدی،درد دلهایم را به اوت نزن،به خدا اینها شوت های هوایی یک نفس

 نیستند،ضربه هم نیستند که دفعشان کنی.

نگذار که از فراق تو در همین بازی نخست از دور شرکت کنندگان در  مسابقه زندگی،جام پیکار حذفم

 کند.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تو چه آسان مرا از اوج جدول آرامش به دسته آخر دلواپسی فرستادی.

من فقط از تو گل خوردم،حالا که درکم میکنی با مهربانیت برایم از تقدیر آوانتاز بگیر.

یاد تو در بین نود دقیقه صبوری و تحمل هم،رهایم نمی کند،

تو را به خدا تجدیدنظر کن،تو دیگر کارت قرمز نشانم نده،کسی که خودش یک کارت زرد هم ندارد آنقدر

مهربان است که گمان نمی کنم به کسی که خطایش تنها دیوانگی اوست قرمز نشان دهد.

پس با افتخار به عنوان پیش کسوتی در عشق برای همیشه با

جام زندگی خداحافظی خواهم کرد...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 14:23  توسط reza  | 

عشقه دیگه چه میشه کرد

آن قصه شنودم كه يكي مرد كهنسال و دولاپشت، به عصا و به كلاه و به لرزان سر و انگشت، زلف بر باد برفته ز سر و عشق پيرانه‌سري، شده اينك يه‌وري، بيامد سوي كافي‌نت و برداشت كلاه و بنشست به پشت يكي دستگاه و بكرد باز مسنجر به مثال يكي تين‌ايجر و پس تق تق و لق لق زده بر دكمه‌ي پي‌سي كه چتد با يه كسي. كه يكي گفت مر او را به زنگوله‌ي لرزانِ پر از سوز كه: !Buzz و چنان برق سه‌فازي بپريد از سر او كه از آن ضربه‌ي لرزانك و جنبانك بدخيم، لعنتي بيش فرستاد به شيطان رجيم و آمد كه به زنگنده‌ي آن بوز كذايي بگويد كه خودت و همه فاميل تو «بوز» بوَد وين چه طرز چتِش و گفتِش امروز بوَد؟ كه بيامد از آن سوي خط آن صاحب آواز يكي آي‌دي طناز و بكرد او چتِش آغاز به صد ناز:

jj_joon: من بود نامم جميله، خانه‌ گويندم: «جي جي»، بس كه هستم خوش ادا، نازك خيال.

jamal_khoshtip2007: بنده هم باشم جمال، خانه گويندم به من: هي «جمجمه»! بر اين روال.

jj_joon: هه هه هه! بخورد موش شما را كه چقد بانمكيد، واقعاً كه تكيد، از كجا مي‌چَتكيد؟

jamal_khoshtip2007: از همين جا ناف تهرون مي‌چتم/ يكه و تنها و نالون مي‌چتم/ مرد تنهاي شبم، ياهوگوي/ هاي و هويم توي ياهو مي‌چتم.

بعد از آن «جي‌جي» ما گفت: منم لعبتكي تنگ دهان، تنگ كمر، بسته ميان، كه پزم بيش بوَد از جنيفر لوپز و روزي دو سه صد خواستگار از سر و كول و در ديوار به ستوه آورده مرا و همه را رد كنم و من ننهم هيچ محل بر همه‌شان كه يكي «جِنتلِه‌من» بوَد لايق من. بعد از آن گفت كه: «پاپي»ام بهر من آورده فراهم، بسي مال و بسي چيزميز باحال و ملك فراوان به شمال و دو سه مليارد پول و پَله، تا نگويم به كسي: بله. و سپس شرح لب و سايز كمر داد به تفصيل كه چنينم و چنانم و من آن خوشگل ايرانم و دو سه جين ديپلم كوبلن‌دوزي و منجوق فراوان كه بوَد رشك همه دختر تهران.

الغرض آق جمالِِ سر ذوق آمده و بر سر شوق آمده از بخت چنين، گفت كه هين: كه تو اي لعبتك بانمك و خوش سخنك، پس كي آيي اين گونه به ديدار دلك اي جيگرك؟ كه منم آخر تيپي كه «براد پيت» به نزدم چو يكي عنتر زشت است و مادر گيتي چو مرا هيچ نسرشته است. هيكلم به اذعان همه مردم و اهل محل و هم بر و بچ بوده كه بيست، در همه دارِ جهان خوش‌تيپ‌تر از من نيست كه نيست. دارم اينجانب خوش‌تيپ بسي مال فراوان و بسي دكتري و ديپلم و مدرك هم ز فيزيك و ز عمران و هنرها و صنايع تا ساخت موشك. مختصر گويم و بيش از اينت ندهم درد سري كه منم مرد نجيب و يك كلام گل‌پسري.

پس از آن ساعت بسيار چتيدند و دل و قلوه به ميزان فراوان و بسي شكلك بوس و جگر و قلوه و دل مي‌كليكده به هم و مَلَس و نازنازي و «واي منم»‌بازي و فرخنده و ميمون و تيتش ساعتي بود ماماني، چنان كه اوفتد و داني.

الغرض آن دو دل‌افشان و خرامان و غزل‌خوان بگذاشتند قرار چتي، در كجا؟ توي پارك خلوتي، آن‌سوتَرَك بر نيمكتي. رفت آق جمالِ دلداده‌ي ما در سر ساعت كه بديدش ز در پارك بيامد يكي از دور مثال يك پري و چو نزديك بيامد زهره‌بَري هم ز ظرافت بري و چيزكي بود به مثال عم قزي كه زده سرخاب فراوان به چه قرمزي. پس كمي هر دو دگر را چو خريدار اسب به بازار ورانداز نموده و سپس آغاز نموده:

- يا امامزاده قطور! جي جي!؟

- وا بلا به دور! جوجو!؟

كه به ناگه چو يكي سيل بلا، ز زمين و ز هوا، گشت ارشاد بيامد به آني و بگفتند:

- چه غلط‌ها؟ به چه نسبت به چه جرأت دو نفر كرده به خلوت كه دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ اين بوَد جرم و گناه، بي حساب و بي‌نكاح.

پس بيامد ز زمين و ز هوا و همه جا، چترباز و غواص و كماندو و يگان ويژه و نينجا، بهر آرامش و امنيت كشور آن دو فاسقِ پُرشر بگرفتند و ببردند به محكمه، به هوار و همهمه. پس يكي قاضي اخموي نچسب، آن دو عاشق نالايق و فاسق بدذات بديد و چهره در هم بكشيد:

- چه غلط‌ها؟ به چه نسبت؟ به چه جرأت؟ دو نفر كرده به خلوت كه دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ اين بوَد جرم و گناه، بي حساب و بي‌نكاح.

پس از آن حكم نموده بهر رفع اين مَفسده و شر و گناه، بنمايند نكاح. و سپس هر دو به تيپا براندند از آنجا با دگنك كه روند از پي بخت و پي تخت و پي زندگي مشترك.

الغرض يك دو سه ماهي كار آن دو به جدال و به هوار و به كشيدن گيس و سبيل و پرتش بالش و بيل، طي گشته و زندگي به كام يك نموده زهر، پس سر و دست لت و پار و دماغِ ناكار و با جيغ و هوار بسيار شدند راهي محكمه مثل همه:

- ايهاالقاضي نازنازي عادل، من از اين پير كچل كه مرا كرده مَچَل بِرَهان جان شما!

- ايهاالقاضي، ولله كه تو كارسازي، بگُشايم تو گره، من از اين مادر فولادزره، برَهان بهر خدا!

چون كه قاضي سخنان هر دو عاشق سابق بشنيد، چهره در هم بكشيد:

- چه غلط‌ها!؟ برويد گم بشويد كه نبوده فعل من دفتر و محضر و ثبت طلاق، اي الاغ!

آري اي عزيزان! اين چنين گشت كه آن دو نوباوه‌ي خوشبختِ «وبي» به كام دل خود اين گونه رسيدند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 14:15  توسط reza  | 

a lover

Cultivate a friendship,
As you do a garden bed;
Nourish, feed and watch it grow,
With help and nice things said.

 

Smile, it's like the sunshine
Needed for the flowers,
Loving hands to tend and care,
Soft rains and sun-filled hours.

 

Little hurts are like weeds,
That come between the rows;
Pull and cast them out before
The beautiful friendship goes.

Be proud of your well tended garden,
And proud of a good friend too,
All the work you put into them
Will come straight back to you.

 

Don't neglect your garden,
Or the good friends that you know,
Don't let a single day go by,
Keep trying, both will grow.

~Ruth Moyer Gilmore~

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 14:4  توسط reza  | 

real friend

Someone turned to me and asked
"How many friends have you?"
Why 10 or 20 friends I believe
And began to name a few...


A blessed one you are
To have so many friends
But think of what you're saying...
A friend is just not someone
To whom you say "Hello"


A friend is a tender shoulder
On which to softly cry
A well to pour your troubles down
And raise your spirits high


A friend is a hand to pull you up
From darkness and despair...
When all your other "so called" friends
Have helped to put you there


A true friend is an ally
Who can't be moved or bought
A voice to keep your name alive
When others have forgot


But most of all a friend has a true heart
For from the hearts of friends
There comes the greatest love of all!!!


So think about all this
For every word is true
And once again answer please...
How many friends have you??


After much thought I answered
I really only have just one
"It's You!"


A Friend Is Always Special
Because Friends Love you just because you're You!
 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 14:1  توسط reza  | 

I'm missing you

 
 
Holding back the tears that are dying to come out
Nobody can know that I still think of you
We're over, there's nothing left of us
So why are the tears starting to fall?
It isn't supposed to be this way at all
We said our goodbyes, supposably moved on
You don't want anything to do with me
So why are you in my thoughts?
We fought all the time, non-stop
You always called me names
Made me feel guilty for everything
So why do I still need you?
I'm the one who chose to end it
I thought that was what I wanted
It was better off that way for both of us
So why do I still love you?
I won't let anyone know my feelings of you.
Nobody can know that I'm still loving you.
Please Lord, forgive me for I have sinned.
I've committed the biggest crime:
I'm missing you.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 14:0  توسط reza  | 

دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم

دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم،دیوانه تو هستم،وتمام فکروزندگی من شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!اگر می بینی چشمانم در بیشتر لحظات خیس است و دستانم سرد است واگر می بینی همه لحظه های دور از توبودن این همه سخت است وپر از غم وغصه است بدان که این دست خودم نیست.دست خودم نیست که همه لحظه ها تورادر جلوی چشمانم می بینم وبه یاد تومی باشم.دست خودم نیست که دوست دارم همیشه درکنارت باشم،دستانت را بگیرم،برلبانت بوسه بزنم وتورادر آغوش بگیرم!به خدا دست خودم نیست که هر شب به اسمان نگاه می اندازم وستاره ای درخشان را می بینم و به یاد تو می افتم...
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 23:7  توسط reza  | 

با تو

با رفتنت طاق رنگین کمان شکست

برق آینه رفت رویش غبار غم نشست

طیف خمار چشمت ناز چندین ساله اش را شکست

در آفاق سینه ی کوچکم خروار خروار غصه نشست

بغضی که نهان شده بود بعد از روزها شکست

باران درد به همراهش بر آسمان چشم من نشست

بغضم ناگه به سنگ زمانه شکست

قامتم از فرط تنهایی شکست

بودی و بودنت رونق خورشید فلک

من ندیدمت پاکتر ... قدیس تر از تو  ملک

دیدار توست معنای معراج عاطفه ها

عشق تو است مفهوم اعتبار قرن ها

تو نیستی و نیست به چشمم برابر کسی

تو باز شده برایم تمام معنی هستی

معیار خوبی و حسن توست که معیار جان شده

مهر و وفای توست که طلا کوب قلب ما شده

تنهایی و غروب و غو و این شبهای تار مدام

با هر یکی اش توان کمر شکست مستدام

با رفتن تو طاق آسمان شکست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 23:4  توسط reza  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین


To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندي که دلت درد بگيره

To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اينکه از مسافرت برگشتي ببيني هزار تا نامه داري

To go for a vacation to some pretty place.
براي مسافرت به يک جاي خوشگل بري

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرين امتحانت رو پاس کني

To receive a call from someone, you don""t see a lot, but you want to.
کسي که معمولا زياد نمي‌بينيش ولي دلت مي‌خواد ببينيش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven""t used since last year.
توي شلواري که تو سال گذشته ازش استفاده نمي‌کردي پول پيدا کني

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
براي خودت تو آينه شکلک در بياري و بهش بخندي !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نيمه شب داشته باشي که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason.
بدون دليل بخندي

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفي بشنوي که يک نفر داره از شما تعريف مي‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشي و ببيني که چند ساعت ديگه هم مي‌توني بخوابي !

To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگي رو گوش کني که شخص خاصي رو به ياد شما مي‌ياره

To be part of a team.
عضو يک تيم باشي

To watch the sunset from the hill top.
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه کني

To make new friends.
دوستاي جديد پيدا کني

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتي "اونو" ميبيني دلت هري بريزه پايين !

To pass time with your best friends.
لحظات خوبي رو با دوستانت سپري کني

To see people that you like, feeling happy
کساني رو که دوستشون داري رو خوشحال ببيني

See an old friend again and to feel that the things have not changed.
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و ببينيد که فرقي نکرده

To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزني

To have somebody tell you that he/she loves you.
يکي رو داشته باشي که بدونيد دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
يادت بياد که دوستاي احمقت چه کارهاي احمقانه اي کردند و بخندي و بخندي و ....... باز هم بخندي

These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند

Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونيم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يک هديه است که بايد ازش لذت برد نه مشکلي که بايد حلش کرد

وقتي
زندگي 100 دليل براي گريه کردن
به تو نشان ميده
تو 1000 دليل براي خنديدن
به اون نشون بده.
چارلي‌ چاپلين
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 23:0  توسط reza  | 

مــــــــــــــــرگ

روزگار را میدیدم

بی آنکه او به من یا من به او چشم درهم،

میگریخت

سفیدی گج کلاس یادم آمد

سیلی سرد دست او

گریۀ خفته در گلو

هق هق سرد و بی رمق

سردی یک نگاه گرم

آسمان غریب و غم

روزگار فریب و درد

یادم آمد

دامن نجابت دخترک

پردۀ بکارت ...

حیله های سیاه و درد

زخم های بسی مشترک

جبهه های جنگ

سفره های نفت

قبض های برق

سفته های مرد بی خبر

لکه های سرخ دامن زنی

جای تزریق سم روی رگ

خنده های شوم شیخ پیر

گریه های مردمی ز فرهنگ فقیر

بوی خون

بوی غم

بوی گند چشمهای هرز

بوی چرک

بوی شرک

بوی ...

مرگ!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 22:54  توسط reza  | 

یادآوردن ...

حقیقت دارد

تو را دوست دارم

در این باران

می خواستم تو در انتهای پلی نشسته

باشی

من عبور کنم

سلام کنم

لبخند تو را در باران می خواستم

می خواهم تمام لغاتی را که می دانم برای تو

به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

دنیا را ببینم

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در اینه نگاه کنم

ندانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را امروز نگویم

خانه را برای تو آماده کنم

برای تو یک چمدان بخرم

تو معنی سفر را از من بپرسی

لغات تازه را از دریا صید کنم

لغات را شستشو دهم

آنقدر بمیرم

تا زنده شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 22:53  توسط reza  | 

عاشقی...

 

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟
گفت: آغازش سراسر بندگیست
گفتمش پایان آن را هم بگو
گفت: پایانش همه شرمندگیست
گفتمش درمان دردم را بگو
گفت: درمانی ندارد، بی دواست
گفتمش یک اندکی تسکین آن
گفت: تسکینش همه سوز و فناست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 1:4  توسط reza  | 

انتظار

روز اول با خودم گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم نیز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

آن من دیوانه ی عاصی                                      

بر سر پیمان خود بودم

در درونم های و هو می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت                                         

ظلمت زندان مرا می کشت

روزنی را جستجو میکرد                                           

باز زندانبان خود بودم!

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را!

شرمگین می خواندمش بر خویش:

از چه رو بیهوده گریانی؟!

در میان گریه می نالید:

"دوستش دارم نمیدانی!"

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یامن مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم!

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 1:3  توسط reza  | 

تو............

تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست


حاجت به بيان نيست که از روي تو پيداست


من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم


افسوس که يک لحظه تماشاي تو روياست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 1:2  توسط reza  | 

قطار

قطار می رود.....تو می روی

   تمام ایستگاه می رود

     و من چقدر ساده ام...

 که سال های سال

در انتظار تو

  کنار این قطار رفته ایستا ده ام

و همچنان   

      به نرده های ایستگاه رفته

      تکیه داده ام !!!

p2niswmqz3ysol8soq.jpg

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 1:1  توسط reza  | 

من اگر در خلوت تنهاییم از یاد تو یادی نکنم میشکنم....

کاش می فهمیدی

اندکی قصه ی تنهایی من

کاشکی می دیدی

لحظه ای ، زاری و بی تابی من

کاش می پرسیدی

علت این همه دلگیری من

کاش می دانستی

حاصل آن همه غمگینی من

کاشکی ، کاشکی ، هزاران کاش

کاشکی میشندی گله ی این دل من

کاش .......

ymb4l0sly04kjzk87ufd.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 1:1  توسط reza  | 

نامه یه عاشق به معشوق زندگیش

دوستای عزیزم این مطلب رو خودم نوشتم

از همه شما تقاضا دارم تا آخر بخونید

لطفا نظرتون رو در مورد این مطلب بگین

خیلی برام مهمه

 

 

 نامه یه عاشق به معشوق زندگیش

 

 

سلام عزیزم

می دونم که از من متنفری ولی می خوام تو این نامه همه حرفای دلمو بهت بگم

نمی دونم شاید نتونم همه حرفایی رو که تو دلم به بغض و کینه تبدیل شده رو تو این نامه بگنجونم ولی ازت می خوام همه اون چیزهایی رو که برات می نویسم با دقت بخونی

من و تو چند سال پیش با هم یه عهدی بستیم

عهد بستیم تا آخر عمر با هم بمونیم و هرگز به هم خیانت نکنیم

من و تو یه عشق رویایی رو تجربه می کردیم که هیچ کدوم از عاشقا تا حالا یه همچین عشقی رو نچشیده بودن

من به با تو بودن افتخار می کردم

به اینکه زندگی چه سرنوشت عجیبی رو برای من رقم زده

و ما تو این 3، 4 سال هیچ وقت یه دعوای کوچیکی هم با هم نکردیم

ولی دیروز همه چی خراب شد

می دونم که اشتباه از من بود

می دونم که همه تقصیرا گردن منه

ولی گذشتت کجا رفت

یادته اولین شرط با تو موندنم این بود که همیشه گذشت کنی؟

یادته قول دادیم که اگه گناهی هم مرتکب شدیم از همدیگه بگذریم؟

ولی تو فکر کردی بهت خیانت کردم

در حالی که همه چی یه اتفاق بود یه اشتباه ساده!!!!

دیروز خیلی گریه کردم........

به اینکه چه راحت فراموشم کردی

به اینکه چه زود تونستی همه حرفاتو زیر پا بزاری

من همه چی رو برات تعریف کردم

ولی تو نخواستی باورم کنی

من تو رو برای همیشه از دست دادم و دیگه نمی خوام برای دومین بار به دستت بیارم چون دیگه اون زیبایی گذشته رو برات نخواهم داشت

فقط یه خواهشی ازت دارم

تو زندگیت با هر کسی که باشی فقط باورش کن

بدون که هر آدمی می تونه مرتکب اشتباه بشه و نباید تو همون دقایق اولیه بازخواستش کرد

من فراموشت می کنم

فراموش می کنم همه روزای خوش زندگیمو....

روزایی که لحظه لحظه ی با تو بودن صفحات دفتر خاطراتمو پر کرده

روزایی که ازدحام خوشی های زندگیم اونقدر زیاد بود که  چندین بار مرور کردن برای یاد آوری اونا کافی نبود

تو رفتی و با رفتنت بهترین خاطرات رو با خودت بردی

یه روزی دلم می خواست بهونه ای باشی برای فراموش کردن همه غم هام..........

اما حالا دلم می خواد بهونه ای پیدا کنم برای فراموش کردنت..........

من اشتباه کردم

و به حد کافی تا اخر عمر خودمو سرزنش خواهم کرد

این اشتباه چند ثانیه طول نکشید........

ولی همه اعتماد 3، 4 ساله رو با خودش برد

تو فراموشم کردی

و من هم می خوام به این فکر کنم که هیچ وقت ندیده بودمت

تو برو

حتی سراغی از من نگیر

نمی خوام احساس کنی بهت خیانت کردم.......نه........

فقط یه خواهشی ازت دارم

می خوام بدونی من باهات صادق بودم

و همین صداقت بود که باعث شد من و تو به اندازه کیلومترها از هم فاصله بگیریم

برای آخرین بار ازت می خوام ذهنیتت نسبت به من تغییر کنه

من اونی نیستم که تو ذهنت می گذره

و حالا می فهمم چرا اونایی که صداقت تو کارشون نیست همیشه موفقن

کاش باهات صادق نبودم......... اون وقت هرگز اینجوری نمی شد

نمی خوام بیشتر از این ناراحتت کنم

با همه تلاشی که خواهم کرد تا فراموشت کنم ولی می دونم تو جاودانه تر از آن بودی که بتونم در عرض یه مدت کوتاه فراموشت کنم

تو همیشه در قلبمی

بدون دوستت دارم

باورم کن

باورم کن

.............................همین.........................

 

 

 

تقدیم به همه عاشقانی که تلاش کردند تا برای دومین باز به معشوق خود بگویند که چه قدر دوستشان دارند ولی فرصتها آنقدر کوتاه است که فهماندن چنین عشق عظیمی به معشوق زندگی کاری است بس دشوار

 

پس مراقب باشیم هرگز حرفی  نزنیم که باعث جدایی بشود

حتی جدایی به مدت چند دقیقه

 

باور کنید خیلی سخت است........................

خیلی سخت.............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 0:57  توسط reza  | 

چقدر تنهام.........

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

دنیا چقدر کوچیکه

آدم اون موقع که احساس می کنه همه دوروبرشن می بینه هیچ کس نیست................

همه رفتن.............

تنهاست..............

داره تو تنهایی دست و پا می زنه.............

درست مثل من

تو یه لحظه همه چی تموم می شه

عشق..........زندگی.............محبت .........

یهو تموم می شه و دیگه هیچ کس پشتیبان آدم نیست.........

و حالا من تنهام

هیچ کس نیست

امروز بیشتر از همه روزای زندگیم تنها ترم

خدا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

...............چرا تنهام؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 0:56  توسط reza  | 

دختر و پسر

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤ ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤
پسر:دوستت دارم

دختر:خفه شو

پسر:عاشقتم

دختر:خفه شو

پسر:میمیرم برات

دختر:خفه شو

پسر:فدات شم

دختر:خفه شو

پسر:نوکرتم و خاک زیرپاتم

دختر:خفه شو

پسر:زنم میشی؟

دختر:جدی میگی؟

پسر:خفه شو

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 14:36  توسط reza  | 

حَبس

به عشق او ...

 

 

                       حَبس

 

 

تو  مرا  یاد  نکردی

 

                            وَ  دلم   شاد  نکردی

قفسم  را  تو گشودی

 

                             وَ   دل   آزاد  نکردی

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 0:29  توسط reza  | 

فقط یک امتحان

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

"  به نام خدا "

 

                               فقط  یک  امتحان

                                ....................

 

نمی دونم از کجا شروع شد و به  کجا ختم شد ولی هر چه  بود  تجربه ی

 

خوبی برام شد.

 

اسم  من سامان .  پسری  23 ساله  دانشجوی مهندسی مکانیک .اتفاقی با

 

دختری  به  اسم  رویا که  دانشجوی  سال دوم  رشته ی  مهندسی عمران

 

بود آشنا شدم که مسیر زندگی من رو تغییر داد.................

 داستان کامل در ادامه ی مطلب                   

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد            



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 0:26  توسط reza  | 

گفته بود....

به عشق او...

 

 

                             گفته بود....

                                          

 

گفته بود ....

   

برای به دست آوردنم باید با تمام دنیا بجنگی

  

و امروز ....

  

من‌ برای بریدن از او دارم با تمام دنیا می جنگم.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 0:25  توسط reza  | 

شب شعر

در آتش عشق تو گرفتار شدم........... از شعله ی سوزان تو بیمار شدم

 

به عشق او...

                               

                                          فراق

 

منم مجنون شب من بی تو تار است

                                       

                                          تویی  لیلی تو را با غم چه کار است؟

چرا  رفتی ،  چرا  رفتی  نگارم؟

 

                                         دو  چشمان  سیاهم  بی تو تار است

به  راهت  من بکارم یک گل رُز

 

                                          ولی یارم ، گل من بی تو خار است

دو  چشمان  سیاهت  را که دیدم

 

                                         ندانستم   نگاهت  نیش  مار است

خدا  داند  چه  کردی با دل من...

 

                                        که  زخمم  خاطر  دوری  زِ یار است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 0:25  توسط reza  | 

تنها تو می مانی

 

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد

 ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیره ی دودی ، از دودمان باد

آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد

 هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد

 هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد ، بوی تو می آید

 تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

 

Free Image Hosting

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 0:18  توسط reza  | 

بارون .... برف ..... تو !!

 

آرامش قبل طوفان بود اون عشقمون

اما طوفان هم خوابید

بارون هم بارید

عاشقها همشون دست به دست دسته دسته

تو آرامش بعد از بارون توی هوای لطیف میزدن بیرون

گفتم با این باروون میاد

نیومدی گفتم شاید چتر نداری

اما یادم اومد عاشق خیس شدن زیر بارون بودی

حالا دیگه همه اون بارونها

برف شده

اما

اما باز از تو خبر نیست...

حالا بگو این آرامش چیه؟

دوباره قبل یا بعد از ....

 

Free Image Hosting

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 0:17  توسط reza  | 

سرگذشت

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤ ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤ ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤ ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

كم‌كم داشتم كلافه مي‌شدم و چيزي نمانده بود كه از كوره در بروم. مادر و خواهرم آنقدر سفارشات الكي و اعصاب خردكن داده بودند كه جز كلافگي چيزي حاصل نمي‌شد و آدم بدتر، از هر چي خواستگاري و عروسي بيزار مي‌شد.

- كامران اين لباس به درد نمي‌خوره عوضش كن!

- كامران موهاتو اونجوري كن!

- كامران فلان ادوكلن را به خودت بزن!

البته اين را مي‌دانستم كه عروسي من كه تنها پسر خانواده بودم بزرگ‌ترين آرزوي خانواده‌ام بود. اما اينكه براي رفتن به مجلس خواستگاري اينقدر حساسيت نشان مي‌دادند، برايم اعصاب خردكن بود، گفتم:

- بابا مگه من كور و كچلم يا اون دخترخانوم از آسمون افتاده پايين كه اينقدر شلوغش كردين؟

مادرم كه بهترين و شيك‌ترين لباسش را پوشيده بود، با خنده گفت:

- اگر تو اين دختر رو مي‌ديدي، مخصوصا با خانواده‌اش آشنا مي‌شدي، اون وقت دليل اين همه شوق و ذوق من و پدر و خواهرات رو مي‌فهميدي. چاره‌اي نبود، خوب مي‌دونستم كه چه بخوام و چه نخوام، بايد آن طور كه آنها دوست داشتند رفتار كنم. خودم اين حقيقت را قبول داشتم كه من از آنجايي كه تك پسر خانواده بودم، به قول معروف خيلي «لوس و عزيز دردانه» بار آمده بودم! البته تا قبل از اينكه به خدمت سربازي بروم، خودم متوجه ضعف‌هاي رفتاري كه ناشي از زياد عزيز شدنم از سوي آنها بود، نبودم اما وقتي به سربازي رفتم و در آنجا كه ديگر نه مادر بود و نه پدر و نه خواهرهايم، آن وقت متوجه شدم كه من چقدر از لحاظ رفتاري و شخصيتي نسبت به بقيه جوانان همسنم عقب هستم! به همين خاطر بود كه وقتي سربازي‌ام تمام شد، عزمم را جزم كردم تا آنگونه كه دوست دارم زندگي كنم، نه به گونه‌اي كه خانواده برايم تصميم مي‌گيرند .

اين تغيير رفتار آن هم پس از 22 سال كمي سخت بود، خصوصا پذيرش آن براي خانواده‌ام مشكل بود، اما آنقدر ايستادگي كردم و «نه» گفتم و قهر كردم و دعوا راه انداختم تا بالاخره آنها پذيرفتند كه من همان پسرك شيرين زبان هفت، هشت ساله نيستم!! اينگونه شد كه رشته دانشگاهي‌ام را خودم انتخاب كردم، شغلم - در حين تحصيل – به انتخاب خودم بودم و... كم‌كم به آن استقلالي كه نياز داشتم رسيدم.

اما با همه اينها، هنگامي كه به 26 سالگي رسيدم و مادرم پيشنهاد داد كه ازدواج كنم. آنها (مادرم و خواهرهايم) بار ديگر شيوه و روش خود را انتخاب كردند و به قول معروف برايم لقمه گرفتند!البته ناگفته نماند كه من خودم نيز به ازدواج بي‌ميل نبودم و در عين حال، چون يقين داشتم كه آنها خير مرا مي‌خواهند، در مورد دخترهايي كه براي ازدواج با من در نظر مي‌گرفتند سخت نمي‌گرفتم.اما زماني كه مادرم دوست قديمي‌اش، زيبا خانوم را ديد و دختر او راكه سحر نام داشت براي من در نظر گرفت، تازه معني تحميل را فهميدم. دو خواهرم كه يك روز همراه مادرم به خانه زيبا خانوم رفته و با تنها دختر او آشنا شده بودند نيز هم عقيده مادرم بودند.

- كامران به خدا شانس در خونتو زده، سحر يك دختر به تمام معنا مناسب است، تحصيل كرده، نجيب، خانه‌دار و زيبا، ديگه چي مي‌خواي؟ ظاهرا من نيز چيز ديگري نمي‌خواستم! هر چه بود، من راضي شدم و بالاخره روز موعود فرا رسيد، روز خواستگاري.

در بين راه مادر درباره دوست قديمي‌اش گفت:

- من و زيبا 35 سال قبل با يكديگر همسايه بوديم. البته زيبا دو سال از من بزرگ‌تر است، از دو خواهر به هم نزديكتر و صميمي‌تر. همان روزها كه بچه محل ما بود خانواده‌اش اصرار زيادي داشتند كه دختر بايد زود شوهر كند. اين طور كه زيبا چند روز قبل مي‌گفت، دوست داشت كه هميشه با يك كارمند ازدواج ‌كنه. شوهرش مرد زحمتكش و آرامي بوده و زيبا را هم خيلي دوست داشته، تا اينكه چهار سال بعد از عروسيشون خدا سحر رو بشون ميده، پس از تولد اين دختر زندگيشون شيرين‌تر ميشه، اما چند سال بعد وقتي كه سحر چهار سالش بوده، يك روز شوهرش دچار خونريزي شديد معده ميشه و تا به بيمارستان برسه تموم ميكنه. به همين سادگي! پس از مرگ پدر سحر، زيبا برخلاف نظر اطرافيانش، با اينكه جوون بوده و قشنگ و هنوز هم هست، اما به درخواست هيچ كدام از خواستگارانش كه كم هم نبودن جواب نمي‌ده و براي اينكه دخترش زير دست ناپدري بزرگ نشه، تمام هم و غم خوشو ميذاره براي تربيت دخترش و به همين خاطر خودش با كار كردن و حقوق شوهر مرحومش خرج زندگي و تحصيل سحر رو فراهم مي‌كنه تا اينكه دخترش ليسانس مي‌گيره و... امروز هم كه قسمتش اينه كه عروس ما بشه!

مادرم كه مثل نوار حرف مي‌زد، مرا بيشتر با دختري كه داشتم به خواستگاري‌اش مي‌رفتم و براي اولين بار بود كه مي‌ديدمش، آشنا مي‌كرد. هنگامي كه به خانه آنها رسيدم دختر زيبارويي با چشماني به رنگ آسمان در را به رويمان باز كرد. ابتدا تصور كردم كه اين دختر سحر است و بي‌اغراق بگويم كه چند ثانيه‌اي محو زيبايي او شدم تا اينكه با ضربه آرنج خواهرم به خودم آمدم. پس از سلام و احوالپرسي بود كه متوجه شدم آن دختر، پرستار مادر زيبا خانوم است، اما رفتار و گفتار آناهيتا آنقدر زيبا و باوقار بود كه كمتر كسي مي‌توانست حدس بزند كه او پرستار يك سالمند است.به هرحال داخل كه شديم و نشستيم سحر برايمان چاي آورد، بار ديگر حرف‌هاي مادر و خواهرانم را تاييد كردم، سحر واقعا دختري كامل و همه چيز تمام بود. دختري كاملا اجتماعي، باشعور، نجيب و صادق، اين يكي را چند روز بعد فهميدم و بسيار زيبا.

مادر و زيبا خانوم ابتدا به ياد روزهاي كودكي‌شان از آن ايام گفتند و خاطره‌هاي مشترك‌شان را تداعي كردند. دو خواهرم نيز مانند دو مامور! دو طرف سحر نشسته بودند و هر چه را كه لازم داشتند از او مي‌پرسيدند و البته هرازگاهي كه سحر براي انجام پذيرايي از كنارشان بر مي‌خاست به من نگاهي مي‌كردند كه:

- واقعا شانس آوردي!

تا اينكه بالاخره مادر سر صحبت را باز كرد. زيبا خانوم نيز حرف آخر را همان اول زد كه:

- از نظر من كي بهتر از آقا كامرانه؟ منتها همونطور كه خودتون هم قبول دارين، در اين مورد خود دختر و پسر هستند كه بايد جواب بدن!

مادر هم حرف دوست قديمي‌اش را تاييد كرد و از سحر خواست تا نظرش را بگويد. او كه لبخندي توام با حزن گوشه لبش نشسته بود، پس از چند دقيقه‌اي سكوت، بالاخره به حرف آمد:

- البته كه اين وصلت براي من مايه افتخار است، اما اگر اجازه بدين من يكي، دو روز فكرامو بكنم، بعد خبر بدهم!اين حرف، آب سردي بود كه بر سر مادر و خواهرانم ريختند! به گونه‌اي اخم كردند و سگرمه‌هايشان در هم فرو رفت كه زيبا خانوم نيز متوجه شد مهمانانش دلخور شده‌اند ولي هر چه كرد دلخوري مادر برطرف شود عاقبت موفق نشد كه نشد!دو، سه دقيقه از پاسخ سحر نگذشته بود كه مادر با چشم به دو خواهرم و آنها نيز با ابرو به من اشاره كردند و خداحافظي كرديم.در راه برگشت، تمام چيزهايي كه مادر و خواهرانم تا دو ساعت قبل در مورد زيبا خانوم و سحر گفته بودند، يك مرتبه رنگ عوض كرد:

- اصلا تقصير ما بود كه شان خودمان را آورديم پايين و آمديم خواستگاري يك دختر يتيم...

- راست گفتند كه نبايد به ظاهر افراد نگاه كرد، خدا به همه كه شعور نداده!

- زيبايي و خوشگلي كه همه چيز نيست!

و من در آن لحظات فقط مي‌خنديدم! لااقل با اين پاسخ منفي، آنها تا چند وقت ديگر حرف از خواستگاري نمي‌زدند.

سه روز از خواستگاري گذشت خانواده من يقين كرده بودند كه قضيه سحر تمام شده است. به همين خاطر مادر حرف آخرش را از طريق تلفن با زيباخانوم زد.

- دستت درد نكنه زيباخانوم، خوب منو پيش بچه‌هام سكه يك پول كردي، از امروز ديگر نه من، نه تو!

چهار زود بعد زودتر از سركار بيرون زدم و قصد داشتم به چند كار شخصي‌ام برسم، اما هنوز صد قدم از شركت دور نشده بودم كه صدايي توجهم را جلب كرد:

- آقا كامران... سلام.

از ديدن آناهيتا پرستار مادر زيباخانوم حسابي تعجب كردم. اصلا انتظار نداشتم او را اينجا ببينم. خود او هم كه متوجه حيرتم من شده بود، تبسمي كرد و گفت:

- حق دارين از ديدن من تعجب كنين، حقيقتش رو بخواين آمدم اينجا، تا باهاتون حرف بزنم. من مي‌دونم كه مادر شما از دست زيباخانوم و سحر دلخور است. ولي من مي‌خواستم دليل جواب منفي آنها را به شما بگويم، چون در آن خانه بلوايي شده و زيبا و سحر مدام با يكديگر در حال دعوا هستند. راستش آنها از آمدن من به اينجا خبر ندارن و من يواشكي نشاني محل كار شما را پيدا كردم. فقط مي‌خواستم شما هم از ماجرا اطلاع پيدا كنين تا خداي ناكرده يكطرفه به قاضي نرويد، همين!

- جريان چيه؟

- قضيه اينه كه سحر چند وقت قبل به يك جوان ديگر قول ازدواج داده بود، البته زيباخانوم از اين مسئله خبر نداشت. در حقيقت اون شب كه سحر اون حرفو زد، زيباخانوم تعجب كرد و تازه پس از رفتن شما بود كه سحر قضيه را براي مادرش تعريف كرد. با همه اينها من فقط آمدم اينجا اين حرف‌ها رو بزنم تا مبادا شما هم مثل مادرتون فكر كنين كه خداي ناكرده زيباخانوم و دخترش قصد تحقير شما رو داشتند...

حرف‌هاي آناهيتا كه تمام شد، من تازه به اين حقيقت پي بردم كه چقدر دختر باشعوري است! آن روز چند ساعت توي خيابان قدم زديم. من قيد انجام كارهاي شخصي‌ام را زدم و آناهيتا نيز – به گفته خودش – كه مدت‌ها بود كسي را براي «درد و دل» كردن پيدا نكرده بود از زندگي‌اش گفت. آن روز بود كه فهميدم آناهيتا دانشجوي سال سوم رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران است و پدرش يك كارگر ساده ساختمان است او بي‌سواد اما فوق‌العاده باشعور و دريادل بوده كه تمام دغدغه‌اش تحصيل و رفاه نسبي فرزندانش بوده و از وقتي كه پدر آناهيتا به دليل فشار كار زياد كمرش را جراحي مي‌كند و خانه‌نشين مي‌شود، آناهيتا برخلاف ميل باطني پدر براي تامين مخارج زندگي آستين بالا مي‌زند و در كنار تحصيل، پرستار افراد سالمند مي‌شود... من نيز از خود و از خانواده‌ام گفتم و اينكه آنها چقدر دوست دارند بر من مسلط باشند.انگار حرف‌هاي ما تمامي نداشت. تا غروب با هم حرف زديم. موقع خداحافظي دچار احساس عجيبي شده بودم. احساسي كه تا آن روز هرگز تجربه‌اش نكرده بودم!

            ك هفته تمام با احساسي كه در وجودم ريشه دوانده بود مبارزه كردم، برايم سخت بود، اما حقيقت داشت، من به «آناهيتا» علاقه‌مند شده بودم! هر وقت به اين احساسم فكر مي‌كردم، دچار واكنش‌هاي گوناگوني مي‌شدم، بعضي وقت‌ها خنده‌ام مي‌گرفت. گاهي مي‌ترسيدم، گاهي وقت‌ها خجالت مي‌كشيدم. چند بار نيز از حرف مردم كه خواهند گفت كامران با يك كارگرزاده و يك كارگر ازدواج كرده است، مي‌ترسيدم. اما هر چه بود، احساسم را نمي‌توانستم ناديده بگيرم! بالاخره نتوانستم دوام بياورم و ده روز بعد به «آناهيتا» تلفن زدم. هنگامي كه «سلام» كردم، تنها هراسم اين بود كه او معني تلفن مرا نفهمد. خوشحالي‌ام هنگامي مضاعف شد كه احساس كردم آناهيتا هم احساس مرا درك كرده است. حداقل اينكه تجربه او از زندگي آنقدر بود كه بفهمد من واقعا عاشقش شده‌ام.فرداي پس از دومين تلفن وقتي با آناهيتا در خيابان قدم مي‌زديم، اولين حرفي كه زد، اين بود:

- كامران تو مي‌دوني كه پدر من يك كارگر ساختماني بي‌سواد است و ما از قشر كارگر هستيم و من تا به امروز شغلم پرستاري از سالمندان بوده و خانه ما انتهاي شهر است.

از آنجايي كه يقين داشتم او اين حرف را مي‌زند، پاسخش را نيز از قبل آماده كرده بودم و به او گفتم:

- به نظر من عشق يعني پلي ميان دو احساس!

اما آناهيتا، به اين راحتي حرف مرا نپذيرفت. او ابتدا و در طول پنج ماه مرا خوب امتحان كرد. بارها و بارها مرا در شرايطي قرار داد كه من متوجه شوم مردم بعدها او را به خاطر ازدواج با يك دختر كارگر ساختماني سرزنش خواهند كرد. آناهيتا دقت كرد كه ببينيد آيا من جا مي‌زنم يا نه؟

تا اينكه بالاخره پس از اين مدت، ظاهرا پذيرفت كه من با عقل و نه از روي احساس تصميم به ازدواج با او گرفته‌ام!

تا اينكه يك روز آناهيتا، از مشكل‌ترين سد راهمان صحبت كرد:

- كامران! هيچ فكر كردي وقتي مادرت بفهمه قصد داري با من ازدواج كني، چه جنجالي راه ميندازه؟

پاسخ اين سوال را نيز از قبل آماده داشتم:

- از نظر من، جايگاه مادرم هميشه محترم خواهد ماند. من احتمال ميدم و مطمئنم كه مادرم اين وصلت رو نمي‌پذيره، حتي خواهرانم. در مورد مادرم مي‌دونم كه تهديدم مي‌كنه، باهام قهر مي‌كنه، توي منزل راهم نمي‌ده، اسم منو ديگه صدا نمي‌كنه و... ولي من، اگر شده به جاي روزي يك بار، روزي سه بار به منزلش مي‌رم، اگر توي خونه راهم نده، كنار در مي‌نشينم تا فقط اونو ببينم. هر قدر اون بهم بي‌احترامي بكنه، من بهش بيشتر احترام مي‌گذارم و خلاصه اينكه، من چون مي‌دانم ازدواج با تو منو خوشبخت مي‌كنه، انتظار هر مشكلي رو دارم!

وقتي اين حرف‌ها را زدم آناهيتا گفت:

- خوشحالم كه مثل من فكر مي‌كني يادت باشه كامران كه مادر تو در قبال ازدواج من و تو هر عكس‌العملي نشان بده حق داره، اين حقيقت رو نبايد فراموش كنيم كه مادرت به حرمت مادر بودن هر حقي را به گردن تو داره، هر چند به قول تو عشق يعني پلي ميان دو احساس! پس مطمئن باش تا موقعي كه اين طوري فكر كني، من هم پاي هر مشكلي مي‌ايستم، اما هر وقت احساس كنم كه از ازدواج با من پشيمان شدي، به فاصله يك چشم بر هم زدن از زندگيت خارج مي‌شم!

           9 ماه بعد از اولين ديدارمان، هنگامي كه دو ماه از عروسي سحر و شوهر دلخواهش مي‌گذشت، من و آناهيتا در يك ظهر غمگين، يكه و تنها، همراه با دو شاهد غريبه به محضر رفتيم و خطبه عقد را خوانديم.

چه نيازي وجود دارد كه بگويم خانواده‌ام چگونه برخورد كردند و تحقيرم كردند و طردم كردند؟ فقط همين را مي‌گويم كه آنها همان برخوردي را كردند كه هر خانواده ثروتمندي پس از شنيدن خبر عروسي تنها پسرشان با يك دختر كارگر و كارگرزاده از خود نشان مي‌دهند!!

از سوي ديگر زيباخانوم و سحر نيز از زور عصبانيت كم مانده بود، ديوانه شوند. آنها آناهيتا را به سوءاستفاده و خيانت محكوم كردند و زيبا خانوم كه از حرف‌هاي آن روز مادرم دل پري داشت، پس از كلي متلك و كنايه به مادر و خواهرهايم، آناهيتا را از خانه‌شان بيرون كردند. سواي اين موضوع، تقريبا همه آشنايان و فاميل من برخوردهاي بدي با من كردند، از تمسخر و تحقير گرفته تا توهين!اما؛ من و آناهيتا خوشبختيم. من نمي‌دانم ديگران خوشبختي و عشق را چگونه تفسير مي‌كنند؟ اما تفسير ما دو نفر اين است: عشق يعني پلي ميان دو احساس.
 

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 16:57  توسط reza  | 

زندگی یعنی چی ؟

زندگی یعنی این...............

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
 
 
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
 
 
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
 
 
 
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
 
 
 
 
 
 
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
 
 
 
 
 
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
 
 
 
 
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
 
 
 
 
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
 
 
 
 
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
                              تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
                                                             تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com 
                                                                                         تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
                                                                                                                   
 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 16:45  توسط reza  | 

نامه ای برای خدا

 

سلام خدا جونم

خودت بهتر  میدونی میخوام از چی حرف بزنم ...

ولی بقیه چی اونا که نمیدونن پس باید بگم همشو..

خدا جون دوتا سوال داشتم ازت

چرا عشق رو آفریدی؟؟؟؟هااااااا

چرا آدما رو آفریدی؟؟؟

خوب آدما رو افریدی که با هم زندگی کنن درسته؟؟؟

حالا دو نفر پیدا شدن و میخوان با هم زندگی کنن ولی از  طریق عشق ...

یعنی عاشق هم دیگه شدن //واسه هم میمیرن//

پس چرا؟؟ این همه بدبختی باید بکشن ها؟؟؟

چرا باید از اینو اون حرف بشنون هاااا؟؟

مگه عاشق شدن جرمه ؟؟اگه جرمه چرا عشق رو آفریدی

اگه زندگی کردن جرمه چرا ؟؟؟آدما رو آفریدی

تو عمرم تاحالا این همه درد نکشیدم خودت بهتر میدونی

حالا هم یه خواهشی ازت دارم...

یا منو از صحنه روزگار بردار...

یا بهم کمک کن تا بهش برسم... 

چون اگه بهش نرسم دیگه زندگی برام رنگی نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 16:2  توسط reza  | 

پناهگاه عشق

بهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.com

پناهگاهم در میان تمام شب هایم جز خودم و یک اتاق خالی و سکوت ، چیزی بیش نبود ..
وقتی که دلم می گرفت ، وقتی که گریه ام از سر می گرفت ، تنها پناهگاهم خلوت تنهایی بود ...
در طول زندگانیم کسی نپرسید چرا لبخندهایت خشک و بی امید است ..
کسی خلوت تنهاییم را حس نکرد . . .

آسمان بغضش را بر سر من خالی کرد ..
و برای همیشه مرا با سکوت ، رها کرد ..
حتی لحظه ای نشد که گریه ام بدون ابراز محبت نسبت به تو باشد ،

نسبت به تو تنهاترینم ...

شاید اشک هایم را به پایت ریختم تا زندگی را از سر بگیرم ..
شاید گریه هایم را شبانگاهان ستارگان آسما ن برایت نقل کرده باشند ...
شاید سکوتم نشانه زندگی و گذر از بی کسی بود ...
امروز بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ است و برایت می لرزد ،...

 برای دیدنت می خواهم نفسم را در سینه ام برای لحظه ای نیز حبس کنم

و چیزی از دل آشفته خود جلوه گر کنم ...

دل من که گریسته و می گرید و خواهد گریست ...
آری ، پناهگاه من ، تنها جایگاه من عشق من است ....
جایگاهی که دیرینه است که در میان آرزوهایم پنهان شده اند و شاید هم گم کرده ام باشد ... مامن و پناهگاه من در میان سکوت تنهاییم مانده است و می ماند...

بهاربيست                   www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 16:2  توسط reza  | 

دوست دارم عشقم

   

   

   

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 16:1  توسط reza  |