.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
كمكم داشتم كلافه ميشدم و چيزي نمانده بود كه از كوره در بروم. مادر و خواهرم آنقدر سفارشات الكي و اعصاب خردكن داده بودند كه جز كلافگي چيزي حاصل نميشد و آدم بدتر، از هر چي خواستگاري و عروسي بيزار ميشد.
- كامران اين لباس به درد نميخوره عوضش كن!
- كامران موهاتو اونجوري كن!
- كامران فلان ادوكلن را به خودت بزن!
البته اين را ميدانستم كه عروسي من كه تنها پسر خانواده بودم بزرگترين آرزوي خانوادهام بود. اما اينكه براي رفتن به مجلس خواستگاري اينقدر حساسيت نشان ميدادند، برايم اعصاب خردكن بود، گفتم:
- بابا مگه من كور و كچلم يا اون دخترخانوم از آسمون افتاده پايين كه اينقدر شلوغش كردين؟
مادرم كه بهترين و شيكترين لباسش را پوشيده بود، با خنده گفت:
- اگر تو اين دختر رو ميديدي، مخصوصا با خانوادهاش آشنا ميشدي، اون وقت دليل اين همه شوق و ذوق من و پدر و خواهرات رو ميفهميدي. چارهاي نبود، خوب ميدونستم كه چه بخوام و چه نخوام، بايد آن طور كه آنها دوست داشتند رفتار كنم. خودم اين حقيقت را قبول داشتم كه من از آنجايي كه تك پسر خانواده بودم، به قول معروف خيلي «لوس و عزيز دردانه» بار آمده بودم! البته تا قبل از اينكه به خدمت سربازي بروم، خودم متوجه ضعفهاي رفتاري كه ناشي از زياد عزيز شدنم از سوي آنها بود، نبودم اما وقتي به سربازي رفتم و در آنجا كه ديگر نه مادر بود و نه پدر و نه خواهرهايم، آن وقت متوجه شدم كه من چقدر از لحاظ رفتاري و شخصيتي نسبت به بقيه جوانان همسنم عقب هستم! به همين خاطر بود كه وقتي سربازيام تمام شد، عزمم را جزم كردم تا آنگونه كه دوست دارم زندگي كنم، نه به گونهاي كه خانواده برايم تصميم ميگيرند .
اين تغيير رفتار آن هم پس از 22 سال كمي سخت بود، خصوصا پذيرش آن براي خانوادهام مشكل بود، اما آنقدر ايستادگي كردم و «نه» گفتم و قهر كردم و دعوا راه انداختم تا بالاخره آنها پذيرفتند كه من همان پسرك شيرين زبان هفت، هشت ساله نيستم!! اينگونه شد كه رشته دانشگاهيام را خودم انتخاب كردم، شغلم - در حين تحصيل – به انتخاب خودم بودم و... كمكم به آن استقلالي كه نياز داشتم رسيدم.
اما با همه اينها، هنگامي كه به 26 سالگي رسيدم و مادرم پيشنهاد داد كه ازدواج كنم. آنها (مادرم و خواهرهايم) بار ديگر شيوه و روش خود را انتخاب كردند و به قول معروف برايم لقمه گرفتند!البته ناگفته نماند كه من خودم نيز به ازدواج بيميل نبودم و در عين حال، چون يقين داشتم كه آنها خير مرا ميخواهند، در مورد دخترهايي كه براي ازدواج با من در نظر ميگرفتند سخت نميگرفتم.اما زماني كه مادرم دوست قديمياش، زيبا خانوم را ديد و دختر او راكه سحر نام داشت براي من در نظر گرفت، تازه معني تحميل را فهميدم. دو خواهرم كه يك روز همراه مادرم به خانه زيبا خانوم رفته و با تنها دختر او آشنا شده بودند نيز هم عقيده مادرم بودند.
- كامران به خدا شانس در خونتو زده، سحر يك دختر به تمام معنا مناسب است، تحصيل كرده، نجيب، خانهدار و زيبا، ديگه چي ميخواي؟ ظاهرا من نيز چيز ديگري نميخواستم! هر چه بود، من راضي شدم و بالاخره روز موعود فرا رسيد، روز خواستگاري.
در بين راه مادر درباره دوست قديمياش گفت:
- من و زيبا 35 سال قبل با يكديگر همسايه بوديم. البته زيبا دو سال از من بزرگتر است، از دو خواهر به هم نزديكتر و صميميتر. همان روزها كه بچه محل ما بود خانوادهاش اصرار زيادي داشتند كه دختر بايد زود شوهر كند. اين طور كه زيبا چند روز قبل ميگفت، دوست داشت كه هميشه با يك كارمند ازدواج كنه. شوهرش مرد زحمتكش و آرامي بوده و زيبا را هم خيلي دوست داشته، تا اينكه چهار سال بعد از عروسيشون خدا سحر رو بشون ميده، پس از تولد اين دختر زندگيشون شيرينتر ميشه، اما چند سال بعد وقتي كه سحر چهار سالش بوده، يك روز شوهرش دچار خونريزي شديد معده ميشه و تا به بيمارستان برسه تموم ميكنه. به همين سادگي! پس از مرگ پدر سحر، زيبا برخلاف نظر اطرافيانش، با اينكه جوون بوده و قشنگ و هنوز هم هست، اما به درخواست هيچ كدام از خواستگارانش كه كم هم نبودن جواب نميده و براي اينكه دخترش زير دست ناپدري بزرگ نشه، تمام هم و غم خوشو ميذاره براي تربيت دخترش و به همين خاطر خودش با كار كردن و حقوق شوهر مرحومش خرج زندگي و تحصيل سحر رو فراهم ميكنه تا اينكه دخترش ليسانس ميگيره و... امروز هم كه قسمتش اينه كه عروس ما بشه!
مادرم كه مثل نوار حرف ميزد، مرا بيشتر با دختري كه داشتم به خواستگارياش ميرفتم و براي اولين بار بود كه ميديدمش، آشنا ميكرد. هنگامي كه به خانه آنها رسيدم دختر زيبارويي با چشماني به رنگ آسمان در را به رويمان باز كرد. ابتدا تصور كردم كه اين دختر سحر است و بياغراق بگويم كه چند ثانيهاي محو زيبايي او شدم تا اينكه با ضربه آرنج خواهرم به خودم آمدم. پس از سلام و احوالپرسي بود كه متوجه شدم آن دختر، پرستار مادر زيبا خانوم است، اما رفتار و گفتار آناهيتا آنقدر زيبا و باوقار بود كه كمتر كسي ميتوانست حدس بزند كه او پرستار يك سالمند است.به هرحال داخل كه شديم و نشستيم سحر برايمان چاي آورد، بار ديگر حرفهاي مادر و خواهرانم را تاييد كردم، سحر واقعا دختري كامل و همه چيز تمام بود. دختري كاملا اجتماعي، باشعور، نجيب و صادق، اين يكي را چند روز بعد فهميدم و بسيار زيبا.
مادر و زيبا خانوم ابتدا به ياد روزهاي كودكيشان از آن ايام گفتند و خاطرههاي مشتركشان را تداعي كردند. دو خواهرم نيز مانند دو مامور! دو طرف سحر نشسته بودند و هر چه را كه لازم داشتند از او ميپرسيدند و البته هرازگاهي كه سحر براي انجام پذيرايي از كنارشان بر ميخاست به من نگاهي ميكردند كه:
- واقعا شانس آوردي!
تا اينكه بالاخره مادر سر صحبت را باز كرد. زيبا خانوم نيز حرف آخر را همان اول زد كه:
- از نظر من كي بهتر از آقا كامرانه؟ منتها همونطور كه خودتون هم قبول دارين، در اين مورد خود دختر و پسر هستند كه بايد جواب بدن!
مادر هم حرف دوست قديمياش را تاييد كرد و از سحر خواست تا نظرش را بگويد. او كه لبخندي توام با حزن گوشه لبش نشسته بود، پس از چند دقيقهاي سكوت، بالاخره به حرف آمد:
- البته كه اين وصلت براي من مايه افتخار است، اما اگر اجازه بدين من يكي، دو روز فكرامو بكنم، بعد خبر بدهم!اين حرف، آب سردي بود كه بر سر مادر و خواهرانم ريختند! به گونهاي اخم كردند و سگرمههايشان در هم فرو رفت كه زيبا خانوم نيز متوجه شد مهمانانش دلخور شدهاند ولي هر چه كرد دلخوري مادر برطرف شود عاقبت موفق نشد كه نشد!دو، سه دقيقه از پاسخ سحر نگذشته بود كه مادر با چشم به دو خواهرم و آنها نيز با ابرو به من اشاره كردند و خداحافظي كرديم.در راه برگشت، تمام چيزهايي كه مادر و خواهرانم تا دو ساعت قبل در مورد زيبا خانوم و سحر گفته بودند، يك مرتبه رنگ عوض كرد:
- اصلا تقصير ما بود كه شان خودمان را آورديم پايين و آمديم خواستگاري يك دختر يتيم...
- راست گفتند كه نبايد به ظاهر افراد نگاه كرد، خدا به همه كه شعور نداده!
- زيبايي و خوشگلي كه همه چيز نيست!
و من در آن لحظات فقط ميخنديدم! لااقل با اين پاسخ منفي، آنها تا چند وقت ديگر حرف از خواستگاري نميزدند.
سه روز از خواستگاري گذشت خانواده من يقين كرده بودند كه قضيه سحر تمام شده است. به همين خاطر مادر حرف آخرش را از طريق تلفن با زيباخانوم زد.
- دستت درد نكنه زيباخانوم، خوب منو پيش بچههام سكه يك پول كردي، از امروز ديگر نه من، نه تو!
چهار زود بعد زودتر از سركار بيرون زدم و قصد داشتم به چند كار شخصيام برسم، اما هنوز صد قدم از شركت دور نشده بودم كه صدايي توجهم را جلب كرد:
- آقا كامران... سلام.
از ديدن آناهيتا پرستار مادر زيباخانوم حسابي تعجب كردم. اصلا انتظار نداشتم او را اينجا ببينم. خود او هم كه متوجه حيرتم من شده بود، تبسمي كرد و گفت:
- حق دارين از ديدن من تعجب كنين، حقيقتش رو بخواين آمدم اينجا، تا باهاتون حرف بزنم. من ميدونم كه مادر شما از دست زيباخانوم و سحر دلخور است. ولي من ميخواستم دليل جواب منفي آنها را به شما بگويم، چون در آن خانه بلوايي شده و زيبا و سحر مدام با يكديگر در حال دعوا هستند. راستش آنها از آمدن من به اينجا خبر ندارن و من يواشكي نشاني محل كار شما را پيدا كردم. فقط ميخواستم شما هم از ماجرا اطلاع پيدا كنين تا خداي ناكرده يكطرفه به قاضي نرويد، همين!
- جريان چيه؟
- قضيه اينه كه سحر چند وقت قبل به يك جوان ديگر قول ازدواج داده بود، البته زيباخانوم از اين مسئله خبر نداشت. در حقيقت اون شب كه سحر اون حرفو زد، زيباخانوم تعجب كرد و تازه پس از رفتن شما بود كه سحر قضيه را براي مادرش تعريف كرد. با همه اينها من فقط آمدم اينجا اين حرفها رو بزنم تا مبادا شما هم مثل مادرتون فكر كنين كه خداي ناكرده زيباخانوم و دخترش قصد تحقير شما رو داشتند...
حرفهاي آناهيتا كه تمام شد، من تازه به اين حقيقت پي بردم كه چقدر دختر باشعوري است! آن روز چند ساعت توي خيابان قدم زديم. من قيد انجام كارهاي شخصيام را زدم و آناهيتا نيز – به گفته خودش – كه مدتها بود كسي را براي «درد و دل» كردن پيدا نكرده بود از زندگياش گفت. آن روز بود كه فهميدم آناهيتا دانشجوي سال سوم رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران است و پدرش يك كارگر ساده ساختمان است او بيسواد اما فوقالعاده باشعور و دريادل بوده كه تمام دغدغهاش تحصيل و رفاه نسبي فرزندانش بوده و از وقتي كه پدر آناهيتا به دليل فشار كار زياد كمرش را جراحي ميكند و خانهنشين ميشود، آناهيتا برخلاف ميل باطني پدر براي تامين مخارج زندگي آستين بالا ميزند و در كنار تحصيل، پرستار افراد سالمند ميشود... من نيز از خود و از خانوادهام گفتم و اينكه آنها چقدر دوست دارند بر من مسلط باشند.انگار حرفهاي ما تمامي نداشت. تا غروب با هم حرف زديم. موقع خداحافظي دچار احساس عجيبي شده بودم. احساسي كه تا آن روز هرگز تجربهاش نكرده بودم!
ك هفته تمام با احساسي كه در وجودم ريشه دوانده بود مبارزه كردم، برايم سخت بود، اما حقيقت داشت، من به «آناهيتا» علاقهمند شده بودم! هر وقت به اين احساسم فكر ميكردم، دچار واكنشهاي گوناگوني ميشدم، بعضي وقتها خندهام ميگرفت. گاهي ميترسيدم، گاهي وقتها خجالت ميكشيدم. چند بار نيز از حرف مردم كه خواهند گفت كامران با يك كارگرزاده و يك كارگر ازدواج كرده است، ميترسيدم. اما هر چه بود، احساسم را نميتوانستم ناديده بگيرم! بالاخره نتوانستم دوام بياورم و ده روز بعد به «آناهيتا» تلفن زدم. هنگامي كه «سلام» كردم، تنها هراسم اين بود كه او معني تلفن مرا نفهمد. خوشحاليام هنگامي مضاعف شد كه احساس كردم آناهيتا هم احساس مرا درك كرده است. حداقل اينكه تجربه او از زندگي آنقدر بود كه بفهمد من واقعا عاشقش شدهام.فرداي پس از دومين تلفن وقتي با آناهيتا در خيابان قدم ميزديم، اولين حرفي كه زد، اين بود:
- كامران تو ميدوني كه پدر من يك كارگر ساختماني بيسواد است و ما از قشر كارگر هستيم و من تا به امروز شغلم پرستاري از سالمندان بوده و خانه ما انتهاي شهر است.
از آنجايي كه يقين داشتم او اين حرف را ميزند، پاسخش را نيز از قبل آماده كرده بودم و به او گفتم:
- به نظر من عشق يعني پلي ميان دو احساس!
اما آناهيتا، به اين راحتي حرف مرا نپذيرفت. او ابتدا و در طول پنج ماه مرا خوب امتحان كرد. بارها و بارها مرا در شرايطي قرار داد كه من متوجه شوم مردم بعدها او را به خاطر ازدواج با يك دختر كارگر ساختماني سرزنش خواهند كرد. آناهيتا دقت كرد كه ببينيد آيا من جا ميزنم يا نه؟
تا اينكه بالاخره پس از اين مدت، ظاهرا پذيرفت كه من با عقل و نه از روي احساس تصميم به ازدواج با او گرفتهام!
تا اينكه يك روز آناهيتا، از مشكلترين سد راهمان صحبت كرد:
- كامران! هيچ فكر كردي وقتي مادرت بفهمه قصد داري با من ازدواج كني، چه جنجالي راه ميندازه؟
پاسخ اين سوال را نيز از قبل آماده داشتم:
- از نظر من، جايگاه مادرم هميشه محترم خواهد ماند. من احتمال ميدم و مطمئنم كه مادرم اين وصلت رو نميپذيره، حتي خواهرانم. در مورد مادرم ميدونم كه تهديدم ميكنه، باهام قهر ميكنه، توي منزل راهم نميده، اسم منو ديگه صدا نميكنه و... ولي من، اگر شده به جاي روزي يك بار، روزي سه بار به منزلش ميرم، اگر توي خونه راهم نده، كنار در مينشينم تا فقط اونو ببينم. هر قدر اون بهم بياحترامي بكنه، من بهش بيشتر احترام ميگذارم و خلاصه اينكه، من چون ميدانم ازدواج با تو منو خوشبخت ميكنه، انتظار هر مشكلي رو دارم!
وقتي اين حرفها را زدم آناهيتا گفت:
- خوشحالم كه مثل من فكر ميكني يادت باشه كامران كه مادر تو در قبال ازدواج من و تو هر عكسالعملي نشان بده حق داره، اين حقيقت رو نبايد فراموش كنيم كه مادرت به حرمت مادر بودن هر حقي را به گردن تو داره، هر چند به قول تو عشق يعني پلي ميان دو احساس! پس مطمئن باش تا موقعي كه اين طوري فكر كني، من هم پاي هر مشكلي ميايستم، اما هر وقت احساس كنم كه از ازدواج با من پشيمان شدي، به فاصله يك چشم بر هم زدن از زندگيت خارج ميشم!
9 ماه بعد از اولين ديدارمان، هنگامي كه دو ماه از عروسي سحر و شوهر دلخواهش ميگذشت، من و آناهيتا در يك ظهر غمگين، يكه و تنها، همراه با دو شاهد غريبه به محضر رفتيم و خطبه عقد را خوانديم.
چه نيازي وجود دارد كه بگويم خانوادهام چگونه برخورد كردند و تحقيرم كردند و طردم كردند؟ فقط همين را ميگويم كه آنها همان برخوردي را كردند كه هر خانواده ثروتمندي پس از شنيدن خبر عروسي تنها پسرشان با يك دختر كارگر و كارگرزاده از خود نشان ميدهند!!
از سوي ديگر زيباخانوم و سحر نيز از زور عصبانيت كم مانده بود، ديوانه شوند. آنها آناهيتا را به سوءاستفاده و خيانت محكوم كردند و زيبا خانوم كه از حرفهاي آن روز مادرم دل پري داشت، پس از كلي متلك و كنايه به مادر و خواهرهايم، آناهيتا را از خانهشان بيرون كردند. سواي اين موضوع، تقريبا همه آشنايان و فاميل من برخوردهاي بدي با من كردند، از تمسخر و تحقير گرفته تا توهين!اما؛ من و آناهيتا خوشبختيم. من نميدانم ديگران خوشبختي و عشق را چگونه تفسير ميكنند؟ اما تفسير ما دو نفر اين است: عشق يعني پلي ميان دو احساس.
.gif)